![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم چی شد که هوس کردم بنویسم. نه اینکه خیلی وقت باشه ننوشتم! نه! فکر کنم صدای تیلیک تیلیک بارون مثل همیشه تحریکم کرد به نوشتن و سیاه کردن سفیدی کاغذ. جنگ همیشه گی م، جنگ همیشه گی درونی م برای رفتن زیر بارون و ایضا مغلوب شدن همیشه گی روحم، این فشار رو تبدیل به واژه هایی کردن برای بیان شدن، واژه هایی برای نوشته شدن و برای خوانده شدن. یهو بوی تریاک است که می پیچه توی خونه و تا ته ته ته مغزم سوت می کشه، گیرم همسایه بارون رو جشن گرفته! نمی ذاره بوی خاک خیس خورده توی دماغم، توی تمام وجودم بپیچه و حفره های روح و جسمم رو پر کنه. لابد تریاک به خیال خودش مخدر قوی تری از خاک نم خورده است و واسه همین با این لوندی تو اتاق تاب می خوره ، زهی خیال باطل ! بیش تر توی مبل راحتی روبروی شومینه ی گرم فرو می رم. گر گرفته ام ! نمی دونم واسه بارونه یا تریاک یا گرمای هیزم های سرخ توی شومینه یا یاد اون دو تا چشم قهوهای که از جلوی چشم هام گذشت... یا شایدم... اصلا شاید فکر شراره و اینکه عاقبت کارش چی شد؟! کجا رسید؟ شماره ی چشمش بالاتر رفت؟ دست پختش بهتر شد؟ یا بالاخره همه ی بندهاش از سیاوش جدا شد و کنده شد؟ از به دیوار کشیدن علی دست برداشت ؟ رویاهاش واقعی شدن یا اینکه اونقدر مث همیشه تو رویاهاش غرق شد که دیگه رسما واقعیت رو نمی دید. مگه از اول می دید؟ نه انگار! هر چی می گردم می بینم انگار از همون اول اولش هیچی اون قدرام واسش واقعی نبوده. جز اون صدا: « تنها موندی ! » یعنی بالاخره دست از به میخ کشیدن علی برداشت ؟ به دیدن ش اون طوری که می خواست؟ به تحریف تاریخ اون صدا ؟ « تنها موندی ! » من که باور نمی کنم ! همون طور که اون دو تا چشم قهوه ای و صورت کشیده ولب های باریک و همیشه مورب که یعنی خنده و تلاش بی ثمرشون برای پنهان کردن اون غم توی چشمها که من هنوزم نمی دونم مال چیه ( انگاری که واقعا چیزی ازش می دونم و حتا گیرم که بدونم ... ) و ترنم اون صدا و لرزش محسوس بدنم از شنیدن اون اسم و پاشیده شدن آدرنالین خالص توی رگهای سردم ( هر چند دیگه سرد نباشن ) یه لحظه من رو به حال خودم، خود خود خودم نمی ذاره ، پس شراره هم نمی تونه و این بار علی توی قابهای به مراتب سخت تری به دیوار کشیده می شه ! حالا گیرم بعد از اینکه یه خروار نور تو چشماشون بپاشی ته ته ته تهش به عسلی اونی که باعث بی خوابیامه باشه یا به سبزی تیره ی چشمهای مستانه. م.های قهوه ای روشن که همیشه رو به بالاست یا موهای فر مشکی که میریختن روی زانوهاش ... فرقی هم نمی کنه ! می کنه ؟! صدای شلاق آسمون می زند توی گوشم و من فکر می کنم هر چی باشه از صدای شلاق محمود بهتره و دست کم بعدش حس کوبیده شدن نداری. فکر می کنم به صدای بمب هایی که افتادن و یه خوش حالی توام با بدجنسی و عذاب وجدان پر می کندم. حس آزار دهنده یی که نشون می ده محسوس خوشحالم از اینکه تجربه ی شنیدن صدای هیچ کدوم از این بمبها رو توی دفترچه ی خاطراتم ( یا شایدم تحریف خاطراتم ) ثبت نکردم. بوی خاک نم خورده بالاخره راه خودش رو از بین اون حجم عضیم دود تریاک پیدا می کنه و می پیچه توی دماغم. با تمام وجودم می کشمش بالا و فکر می کنم تا وقتی می شه توی یه همچین شرایط راحتی از بوی خاک خیس خورده این همه خمار شد، چرا توی زیرزمین تنگ و تاریک و داغ از شعله های سوزاننده ی توی دست هام، توی دست هاش، می تونه خودش رو با بزرگ تر کردن حجم دود تریاک سرگرم کنه. دوست دارم با همین کتاب صورتی « انگار گفته بودی لیلی » برم زیر بارون . کتابی که خودش پره از بوی خاک نم خورده، عطر کاج و عطر یاس. پره از کتلت و فسنجون و قیمه و قدح شراب . پره از « ای الهه ی ناز » و لرزش ناشی از اون صدای ابدی ، همون اون صدای ابدی که از لای موهام خودش رو می رسونه به گوشم و توی تیلیک تیلیک بارون می گه : « تنها موندی! » و عکس العمل عجیب و هماهنگ تمام سلول های بدنم از اون صدا . ...نام کوچک ام رادوست نمی دارم تنها آن هنگام که توام آواز می دهی این نام ، زیبا ترین کلام جهان است و آن صدا،غمناک ترین آواز استمداد... { احمد شاملو – مدایح بی صله } می رم زیر بارون سرانجام و بین خدا و بارون و حجم بزرگ بوی بارون و خاک و کاج و یاس و کتلت و فسنجون بال بال می زنم. یه جور بی وزنی شاید . کتاب صورتی خیس میشه ! نیلوپرک دوم آذر هشتاد و شش |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:41 توسط نیلوپرک |
|
|
خیلی عجیب غریبه که ادم خیلی وقت ها هر چی فکر می کنه هیچی به ذهنش نمیاد !!! یعنی اینقد عوض شدم ؟!
هممممم ولش کن ! این مطلب رو خاله هاترا تو بلاگش گذاشته بود و یه حقیقت قشنگ تلخه ! . فوق العاده ! هميشه منتظر بوديم ... انتظار جزئي از فرهنگمون شده ... جزئي از دينمون .... منتظر بودن ...! اميد داشتن به آمدن کسي که همه چيز رو تغيير ميده ... کسي که مياد و نجات ميده و همه چيز رو عوض مي کنه ...! هيچوقت بهمون ياد ندادند که ما بايد خودمون رو عوض کنيم و تغيير بديم ... هميشه گفتند هر چي خدا بخواهد همون ميشه ... موقعش که بشه اون ظهور مي کنه و ... يه مشت حرف که به جز ساکت کردن مردم هيچ اثري نداره ....! هيچ وقت هجرت کردن رو بهمون ياد ندادند. هجرت از بدي به سوي خوبي ٬ هجرت از بدبختي به سوي خوشبختي ... ياد گرفتيم که بشينيم و منتظر تقدير باشيم ...! شايد دل خدا به رحم اومد و يه کاري برامون کرد ... شايد اونقدر ظلم و ستم زياد شد که مسيح ظهور کرد يا واسه ما مسلمون ها مهدي ظهور کرد ...! چه فرقي مي کنه ...؟! ديني که به ما ارائه مي دهند يه دين بازدارندست ...! مسيح و محمد در هر دو يکيه ...! کسي که آمده يه سري دستور داده ٬ حالا دستوراشون چي هست مهم نيست ٬ مهم اينه که به من آدم ميگند.چند وقت پيش ها داشتم تو كلوب براي خودم ميگشتم كه يه دفعه چشمم خورد به وبلاگ يك بنده خدايي كه داخل پروفايلش قرار داده بود شعر جالبي بود از حميد مصدق كه ميگه: هميشه مي گفتم ...من و سكوت ؟محال است ..سكوت عين زوال است..سكوت يعني مرگ ... [Taraneh-ha groups] اگه قراره ما هم منتظر تقدير باشيم و جز عبادت کاري نکنيم ... پس اين دين ما رو به چه سعادتي رسونده ...؟! http://hatra.pesianblog.com خودم هیچ حرفی ندارم ... فک کنم این قد کامل بود که جا واسه هیچ حرفی نمونه ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:8 توسط نیلوپرک |
|
|
وانسان تنها نشسته بود با غم و اندوهی عمیق
همه حیوانات اطراف او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم هر آرزویی داری از ما بخواه تا برآورده کنیم انسان گفت : به من قدرت بینایی خوب بدهید کرکس گفت : بینایی من مال تو انسان گفت : می خواهم نیرومند باشم پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد انسان گفت : در این راه می خواهم اسرار زمین را بدانم مار گفت : نشانت خواهم داد و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت رفت آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیزهارا می داند و قادر است کارهای زیادی بکند گوزن گفت : انسان به آنچه می خواست رسید , آیا غم او به پایان خواهد رسید؟ جغد گفت : نه , حفره ای در درون انسان دیدم , اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست همان چیزی که اورا غمگین خواهد ساخت , حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم , همه چیز تمام شده است می دونی ! یه چیزایی هست که آدم خیلی وقت ها به خیلی از آدم ها می گه ... اون لحظه هوارتا هوارتا حال میکنه و به خودش افتخار می کنه ... اما کمتر از 5 ثانیه به غلط خوردن می افته ... حالا بیا درستش کن ! خیلی وقت ها هست که خیلی ها می گن که این خیلی چرت و پرت هایی که آدم می گه ها همشون از سر خوش گذرونیه و اینی که خوشی زده زیر دلش ... خیلی وقت هام هست که هیچ خری نمی فهمه من چی می گم و همه مث خر سرشونو تکون می دن که آره ! ما می فهمیم ! مثلا ! الان تو می فهمی من چرا این قد دارم چرت و ÷رت می گم ؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط نیلوپرک |
|
|
باد مي رود ... ابر مي بارد و باران است كه مي دود روي پوست نمناكم ... و دستانم نرم مي لغزند بر روي پوست ترم ، پولك هاي چشمانم ... چشمانم در تب اين لحظه چه درخشان شده اند ... آري ! باران زيباست ! تاريك است ... تاريكي صدايي جز لمس حريص قطرات باران روي شيشه ي مه گرفته نيست ... صدايي كه ديگر نيست بعد از اين مدت . صدايي كه پاك نشد هرگز از خاطر روح خسته ام ... صدايي براي مورچه ها كه اين جا نيستند .... صدايي كه گه گاه آرزوي مورچه شدن در تناسخ بعديم را پررنگ مي كند ... صدايي كه گم شد در پس آن هو هوي سهمگين گردش زمين ... گردشي كه در آن زمين تنها چند بار بيش تر چرخيد ! باران بود كه در سكوت من باريدن آغاز كرد و من اما شايد در تلاتم چكيدنش لحظه لحظه خودم را مي مردم . باران بود كه مي باريد و شايد آن زمين بود كه ديگر ... كه ديگر هيچ چيز مهم نبود ! باران بود كه مي باريد و من اما لرزه هاي روح خسته ام بر اين جسم خاكي را مي شنيدم ... باران بود كه مي باريد و شبنم بود كه مي نشست و رنگين كمان بود كه رنگ مي بست در خاطرم و اين بود خاك نم خورده بود كه رخنه هاي روحم را – تك تكشان را – پر مي كرد از شور ، از طراوت ، از شبنم ! باد مي رود ... ابر مي بارد و باران است كه مي دود روي پوست هنوز نمناكم ... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:7 توسط نیلوپرک |
|
|
روي هيچ کدام از آگهي ها و بيلبوردها، آدرسي از آن جا نيامده است. تنها يک شماره تلفن است. «ببخشيد، مرکز خريد ...؟آدرستون رو مي خواستم.» اين را پاي تلفن به دختري که گوشي را برمي دارد مي گويم.
دختر مي پرسد ببخشيد وقت قبلي داريد؟ پيش خودم فکر مي کنم که شايد شماره يک مطب دکتر را گرفته باشم اما بلافاصله يادم مي افتد، دوستي که شماره اين مرکز خريد و تبليغاتش را براي تهيه گزارش برايم آورد، گفت: «آنجا همه چيز عجيب غريب است.» با تته پته به دختر مي گويم: «نه وقت قبلي ندارم.» مي خندد و مي گويد: «شما براي چه ساعتي راحت تريد؟» فوري مي گويم: «ساعت هشت امشب مي شه؟» کمي مکث مي کند و مي گويد: «براي ساعت هشت قبلا وقت دادم اگر اشکال نداره، هشت ونيم تشريف بياريد.» اسم و فاميل و آدرس و تلفن مي خواهد من هم يک اسم و فاميل قلابي مي دهم و فکر مي کنم که اگر آدرس يک خانه در بالاي شهر بدهم بهتر است پس يک آدرس قلابي تر هم تحويل مي دهم. آدرس را از خانم منشي مي گيرم. مي خواهم خداحافظي کنم اما مي گويد: «با عرض شرمندگي، اما موسسه ما از پذيرفتن خانم هاي تنها بعد از ساعت هشت شب معذوره بايد لطف کنيد و حتما با يک همراه آقا تشريف بياوريد.» وقتي چند لحظه مکث مي کنم مي گويد: «ببخشيدها، اما همه اينها براي اينه که شما تا حالا تشريف نياورديد موسسه ما دفعه اولتون، ايشاا.. از دفعه هاي بعد که آشناتر بشيم، اين مشکلات ديگه وجود نداره.» گوشي تلفن را که مي گذارم، قضيه را مي گويم. تقريبا بين بچه ها براي اين که همراهيم کنند و از اين مرکز خريد عجيب غريب ديدن کنند دعوا شده. آخر سر قرعه به نام هوتن ابوالفتحي مي افتد. ساعت هشت و نيم سر کوچه اي که اين مرکز خريد در آن جاست قرار مي گذاريم. شانس مي آوريم که آژانس گرفته ايم، ماشين را دم در نگه مي داريم.» و وقتي نگهبان پارکينگ مي خواهد جاي پارکينگي برايمان کنار بنزها وBMW ها و پرادوها باز کند، مي گوييم: «راننده داخل ماشين نشسته و منتظر است.» اين جا هم خبري از تابلو و آگهي نيست. يک ساختمان چهار طبقه که شايد کمي هم قديمي باشد. شبيه ساختمان هاي تجاري است اما هيچ شباهتي به پاساژ ندارد. دم در نگهبان ديگري که کت و شلوار به تن دارد جلو مي آيد و مي گويد: «با ... کار داريد. بايد زنگ طبقه چهارم را بزنيد.» روي همه زنگ ها اسم همان مرکز خريد نوشته شده، اما به توصيه آقاي نگهبان زنگ طبقه چهارم را فشار مي دهم.« شما؟» اين را مردي از طبقه چهارم مي پرسد و من پشت در خودم را معرفي مي کنم و بلافاصله در باز مي شود. در ورودي طبقه چهارم باز است، و مردي با کت و شلوار طوسي و کروات زده بيرون در ايستاده ما را به داخل راهنمايي مي کند. يک دستگاه آپارتمان بزرگ که پر از ويترين است. داخل هم که مي شويم، بايد خودمان را معرفي کنيم. راستش دلم شور مي زند که هوتن فراموش کند و اسم خودم را صدا کند. ويترين ها پر از کيف و کفش است و توي ويترين ها تک و توک لباس ديده مي شود. همه کفش ها و لباس ها مارک هاي معتبر دارند، اما روي هيچ کدامشان اتيکت قيمت نيست. بدون کمک فروشندگان نمي توانم از قيمت ها سر دربياورم. پس به آقايي که پشت صندوق نشسته مي گويم: «ببخشيد، کسي من رو راهنمايي مي کنه.» فروشنده ها دختر و پسرهاي جواني هستند که تا زماني که کمکي از آنها نخواهيم، اصلا طرفمان نمي آيند. شايد هم انقدر تيپ و قيافه مان نسبت به مشتريان ديگر ساده و معمولي است که آنها هم فکر مي کنند اشتباه آمده ايم! پسر جواني که کت و شلوار و کروات ست شده و شيکي به تن دارد مامور راهنمايي من مي شود. يک کيف و کفش نشان کرده ام فوق العاده معمولي است، اما مارک معتبري روي آن نصب شده است. دلم مي خواهد از آن شروع کنم، مي گويم: «قيمت اين کيف و کفش؟» نگاهي به کيف و کفشي که نشان مي دهم مي اندازد و مي گويد: «کفش اين کار 680 هزار تومن هست و کيفش 420 هزار تومن روي هم يک ميليون و صد هزار تومان.» دوباره به کفش نگاه مي کنم، فکر مي کنم من اشتباه کردم. حتما اين کيف و کفش چيز ديگري دارند که من نديده ام، اما... سراغ چيزهاي ديگر را مي گيرم. يک دامن لي کوتاه ساده با يک بلوز قهوه اي آستين کوتاه شبيه همين بلوزهاي تريکوي چسبان که با هم ست شده اند، آنها هم مارک دارند. به ويتريتي که لباس ها داخل آن نمايش داده مي شوند اشاره مي کنم و با هيجان خاصي مي گويم: «واي اين لباس ها چقدر قشنگه! قيمتش چنده؟» «قيمت دامن حدود 500 هزار تومان است و بلوز هم 280 هزار تومان. اگر هر دو را بخريد، 80 تومن هم تخفيف داره!» کمي مکث مي کند و مي گويد: «شما خوب موقعي اومديد الان حراج ماست. روي هر يک ميليون تومان خريد، 200 هزار تومن گيفت (جايزه) داريم.» سعي مي کنم خودم را از شنيدن اين مطلب هيجان زده نشان دهم و مي گويم: « واي چه عالي! شما غير از کيف و کفش ها و لباس هايي که داخل ويترين است، اجناس ديگه اي هم داريد؟» بلافاصله سرش را به علامت مثبت تکان مي دهد و مي گويد: «سه طبقه ديگر هم انبار هستند. شما اگر هر لباس يا کفشي بخواهيد کافي است بگوييد که قصد داريد چقدر هزينه کنيد و سايزتان را بدهيد. ما هم 10 تا پانزده مدل با توجه به درخواست تان برايتان مي آوريم.» ببخشيد قيمت کفش هايتان از چقدر شروع مي شود؟ کمي فکر مي کند و مي گويد: «از 480 هزار تومان تا يک ميليون و 800 هزار تومان بستگي دارد که شما چقدر بخواهيد هزينه کنيد.» از لباس هاي شب مي پرسم، مي گويد: «لباس هاي شب هم از 700 هزار تومان شروع مي شود تا دو ميليون و نيم باز هم بستگي به خواسته شما دارد.» با اين که از قبل وقت گرفته ايم و توقع داشتم که تنها خودمان مهمان باشيم، اما خانم ها و آقايوني را مي بينم که ميان کيف و کفش ها قدم مي زنند و انتخاب مي کنند. به فروشنده مي گويم: «شنيده ام لباس هاي شما تکه، اين براي من خيلي مهمه.» لبخندي مي زند و مي گويد: «معلومه وقتي شما براي يک کفش يک ميليون و نيم هزينه مي کنيد، توقع نداريد که همون رو پاي همسايه تون هم ببينيد. ما از هر کار فقط يکسري وارد مي کنيم. يعني از هر مدل کفش از سايز 36 تا 40 را وارد مي کنيم.» نگاهي مي کنم، مي گويم: «پس اگر پاي همسايه مان يک سايز از پاي من کوچک تر يا بزرگ تر باشه مي تونه از کفش من بخره؟» با تعجب نگاهم مي کند و مي گويد: «خانم، شما ديگه خيلي وسواس داريد. ما که نمي تونيم فقط سايز شما کفش و لباس وارد کنيم». مي خندد و مي افزايد: «اگر به شما باشه فکر کنم همه مسافرها رو تو فرودگاه بايد بگرديد که يک وقت مشابه کفش و لباس شما با خودشون نداشته باشند». آن طرف چند پالتو آويزان است. يک پالتوي زنانه از جنس فوتر که هيچ دکمه اي ندارد و به جاي دکمه با قلاب و سگک بسته مي شود. قيمتش به يورو گفته مي شود. 17 هزار يورو براي يک پالتو. با خودم فکر مي کنم که اگر حدود 20 ميليون تومان پول داشته باشم چه کارها که نمي کنم. اما صداي دختر جواني که سر حساب و کتاب اش با فروشنده چانه مي زند افکارم را پاره مي کند. 2 جفت کفش و 2 تا کيف و يک بلوز و دامن تمامي خريد اين خانم جوان است که خودش را دختر يکي از جواهرفروش هاي معروف شهر معرفي مي کند. فاکتوري هم که تقديمش مي کنند مبلغ ناقابلي است. پنج ميليون و سيصد هزار تومان بابت خريدي که انجام داده و فروشنده مي گويد: «هيچ تخفيفي نداريم. شما توي حراج ما خريد کرديد و روي هر يک ميليون تومان دويست هزار تومان تخفيف گرفته ايد». دست آخر يک پيراهن هديه مي دهد و مي گويد: «اين هم هديه به شماست. قيمت اين پيراهن 280 هزار تومان است. پس چانه نزنيد!» دختر با دل چرکيني دسته تراول چک هايش را بيرون مي آورد و انگار که هزار توماني مي شمرد تراول ها را مي شمرد و پنج ميليون و سيصد هزار تومان تقديم مي کند! دختر ديگري چيزي نخريده و تنها يک جاسوئيچي برداشته که چون از پوست کروکوديل است 280 هزار تومان قيمت دارد. انقدر خريدش ناقابل است که انگار خودش هم رويش نمي شود تقاضاي تخفيف کند. دلم مي خواهد بيشتر بگردم. قدم مي زنم و قيمت مي پرسم. يک مشتري داخل مي شود از مشتري هاي قديمي است. صندوق دار جلوي پايش بلند مي شود و مي گويد: «اينجا خيلي شلوغ است. فکر مي کنم اگر تشريف ببريد پايين، بهتره.» يکي از فروشنده ها را صدا مي کند تا مشتري سفارشي را به طبقه پايين راهنمايي کنند. هنوز مشغول بازرسي ويترين ها هستم که دختر ديگري براي حساب و کتاب جلو مي آيد. يک جفت کفش و کيف خريده و يک پيراهن. کل حسابش دو ميليون و سيصد هزار تومان شده است. سيصد هزار تومان را نقد مي دهد و دو ميليون تومان را چک مي دهد. فروشنده نگاهي به چک مي اندازد و با کمي تعلل و شرم مي گويد: «ببخشيد خانوم. چک شما امضا نداره.» و چک را برمي گرداند. دختر با تعجب نگاه مي کند و مي گويد: «ببخشيد، اين چک از طرف نامزدم هديه بوده، احتمالا فراموش کردند که امضا کنند.» لباس ها را پس مي دهد و بيرون مي رود تا امضاي چک را بگيرد. پيش خودم فکر مي کنم که شايد او هم مثل ما آمده نفوذي و اصلا قصد خريد ندارد! نگاهي به فروشنده مي کنم و مي گويم: «من نمي دونستم که شما لباس شب هم داريد. فردا با مامان ميام که لباسم رو با کيف و کفشم ست کنم.» فروشنده لبخندي مي زند و مي گويد: «خواهش مي کنم. شما هروقت بخواهيد مي توانيد تشريف بياوريد.» مي پرسم آيا بايد باز هم وقت بگيرم. مي خندد و مي گويد: «نه، نه. اگر صبح تشريف بياوريد که احتياج به وقت نيست، اما پنج بعد از ظهر به بعد اينجا خيلي شلوغه. براي سرويس دهي بهتر بايد وقت بگيريد.» موقع بيرون آمدن سه نفر تا دم در بدرقه مان مي کنند. شايد پيش خودشان فکر مي کنند که «اينها براي چي آمده بودند؟» shima shahrabi |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 15:56 توسط نیلوپرک |
|
|
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد - در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم « ا – بامداد » مي گويد گند بزنند به اين زمان و ساعتش را پرت مي كند. مي گويد مدام تكرار ميشود. ساعت8، ساعت9، ساعت10... بعد فردا و دوباره روز از نو و روزي از نو. ساعت از نو و تكرار از نوتر! ميگويد سياه چاله است اين لعنتي ! تويش افتاده ايم و هيچ جور راه ندارد بيرون بياييم ! مي گويد خدايي دشمن بزرگتر از اين داريم ما ؟! اسيريم اصلا ! حبس داريم ميكشيم بي دليل ! ميگويد: چرا ؟! چرا؟! اصلا چه كسي گفته گير بيفتيم ؟! ميگويم نگاه ! سه شنبه هركارش كني ميايد و بعد چهارشنبه است كه مث اجل ميرسه و نميشه كاريش كرد ! و بالاخره بخواهي،نخواهي نوبت پنچ شنبه است و ... و بعد دوباره هفته ي بعد و ... مگر حرف به كتش ميره ؟! باز ميگويد: نخواستيم ! آقا اصلا من زير بارش نمي رم ! داد ميزند: تكرار، تكرار، روزمره گي ها و ... اي مرده شور عقربه ها رو ببرن تو يه سياه چاله بندازن ! چه نيشي ميزنند اين لعنتي ها ! ميگويد : ميخوام پرتش كنم اين زمان رو به ته ته درك ! ميگه اگه نبينيش نيست. نمي بينمش تا نباشد ! مي گويد و ميگويد و مي گويد وباز مي گويد و هي مي گويد ! اين جفنگيات را دوباره و سه باره و ده باره تكرار ميكند. سه ماه ميگذرد. بي ساعت ميبينمش و باز هم همان حرفها. يك سال ميگذرد، بي ساعت و اين بار با چند طره موي سفيد و باز با همان حرفها !... سه سال ميگذرد ، بدون ساعت است و اين بار خطهاي سفيد موهاش بيشتر و بيشتر شده، ساكت تر شده اما باز همهن حرفها را ميزند! كم كمك دست خودش هم آمده كه حريف زمان نشده. كه با چشم بستن، وا داده كه توي سياه چاله ي تازه اي واسه خودش دست و پا ميزنه ... كه در خودش ... تو سياه چاله ي خودش افتاده ...! كه حبس دز حبس شده . كه مانده و گنديده ....!
akhareshham ... tavvalod va bozorGdashte bozorg marde adabe ParC : Ostad Ahmad - Shamlou ro ttabriK miGam ..... WoW |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 23:10 توسط نیلوپرک |
|
|
شنبه : از مدرسه تند و تند ميرم خونه و لباسهام رو عوض ميكنم كه با دوستم برم سينما. سينما قحطي اومده و ما ظاهرا قراره بريم شريعتي ... نزديكاي سيد خندان! سينما ايران فيلم هايي بي وفا رو داره كه هم از اسمش و هم از بازيگرايي مث حميد گودرزي و الناز شاكردوست معلومه كه چجور فيلميه و مام كه امروز ميخوايم حسابي تيريپ روشن فكري بيايم نميشه اين فيلمو ببينيم ! يه كم پايين تر سينما سروش ميم مثل مادر رو داره و بالاخره وارد سينما ميشيم. سانس قبلي تازه تموم شده و اونهايي كه ميان بيرون اكثرا چشمهاشون قرمزه! صداي يه پسرو ميشنوم كه با چشماي پر از اشكش ميگفت: قبل از اينكه بريد يه بسته دستمال كاغذي ببريد ... ما كه دستمال كم آورديم. اواخر فيلم بود و من و دوستم مث آدماي بي احساس فقط داشتيم نيگا ميكرديم! البته من خيلي جلوي خودمو گرفتم كه گريه نكنماااا ... نميدونم شايد اونم جلوي خودشو ميگرفت.... يك شنبه قديم ترها شنبه تنها روز شلوغ هفته بود.اما حالا هر روز واسه خودش شنبه ايه! به گمانم حل مشكل ترافيك تهران به سن من و شماها قد ندهد. جالب اينه كه من صبح ها از شدت كثيفي هوا درست نميتونم نفس بكشم، اما هر وقت جدول آلاينده گا هاي هوا رو ميبينم همه چيز در سالم است و منطقه ي 2 پاك محسوب ميشه ! بله! ما در پيچيده گي هاي زنده گي امروزي گرفتار آمده ايم!! دوشنبه من كه مدرسه نرفتم! اين چند وقته به حدي سرم درد ميكنه كه .... اما اوناييم كه مدرسه اومدن همچين اتفاق تازه اي رو ندادن.... مث هر روز : امتحان – زنگ تفريح .... و تاريخه كه هر روز و هر روز تكرار ميشه! سه شنبه مجبور ميشم به دلايلي حدود سي دقيقه با عمه جان روبروي دبيرستان پسر عمه ام منتظر وايسيم . مدرسه ي غيرانتفاعي اي كه از ما هم بيشتر شهريه ميگيرد و خيليم معروفه (اينا رو واسه پز دادن ننوشتم!)! زنگ ميخورد و من كاملا شوكه شدم. همه اس.ام.اس بازي مي كنند و انگار نه انگار كه مثلا خداي نكرده نقش دانش آموز رو ايفا مي كنن. ميزنن تو سر و كله ي هم و تنها دغدغه اشان بعد اين كار اينه كه موهاشون ديگه مث قبل سيخ واينميسته! توي گوش اكثرشان هدفون و انواع و اقسام هندزفري ديده ميشه.... واقعا اين همه تفاوت محشره! جالبه كه ملت ايران هميشه ادعا ميكنه كه از معدود ملليه كه به معناي واقعي تساوي زن و مرد رسيده! چهارشنبه امروز از ساعت 8 صبح منتظر مانور زلزله بوديم ! اما از آنجا كه اگر ما شانس داشتيم اسممان را چيز ديگري ميگذاشتند ما مجبور شديم تمام مشقهاي هندسه را كپي كنيم و كلي خسته شيم و شروع كنيم واسه خودمون توجيه كردن كه چون امروز مانور زلزله ميباشد ما امتحان هندسه نميديم! ( لازم به ذكره كه تمامي اساتيد و دانشمندان مطرح جهاني تماما مخشان را روي ربط اينها به هم گذاشته اند) بالاخره ساعت 10:30 آژير زدن و معلم ما بدون توجه به خطر دست و پا زدن زير آوار سعي داشت توجه ما رو به درس جلب كنه و ما امسال بر خلاف هر سال كه به ژانگولر بازيها و خنده بالاخره 2 ثانيه زير ميز بند ميشديم،فقط بر و بر هم رو نگاه كرديم و خنديديم! پنج شنبه امروز اتفاق چندان خاصي نيفتاد جز اينكه به مناسبت هفته ي مبارزه با ايدز بچه هاي رشته ي تجربي ( با احساس دكتر شدن بامزه اي ) داشتن تكاپو ميكردن تا همون مطالبي رو كه ما سالها و سالهاست شنيديم رو همون طوري ( دقت كنيد: دقيقا همون طوري و بدون ازدياد واژه اي ) به خوردمان دادند و ما هم مثل بي جنبه ها به محض اينكه ناظم محترم سرش و ميچرخوند ميزديم تو پس و كله ي هم! جمعه امروز آزمون جامع دارم و من كه تنها اميد شروع هفته رو خواب صبح جمعه ميدونم تقريبا با گريه از خواب بيدار شدم. دوس داشتم الان شال و كلاه ميكردم و تو اين هواي داغون ميزدم به كوه و دشت و كمن .... زهي خيال باطل! - نيلوپرك - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:14 توسط نیلوپرک |
|
|
aZ oonja ke man inJa na fonte farC daram na Dge asan he3 neveshtanam miad dast be damane shoGhle sharife 2zD mishim :P in maale ye webloGe akharesh linKesho miZanam berin baGhiasho oonJa bekhoonin ,,, omid varam neVsandeye mohtaram ghaaT nakonan :-S
ساعات سپري شده منگ پر دلهره،آذر ماه رو سپري مي كنم،فقط براي اينكه سپريش كرده باشم و از اين حالت پريده رنگ فرار كنم و شايد گوشه خلوتي پيدا كنم و بشينم تا باز شايد خلسه روزهاي سپري شده مغمومم رو پيدا كنم بلكه بتونم يادگار گم شده قلبم رو دوباره از نو زنده كنم،عاشقي مي كنم و سيگار سخت مي كشم و قلم بي وقفه مي زنم و كتاب مداوم،عشق سختي رو بدنبالم مي كشم و گوشه يه قهوه خونه يا يه كافي شاپ يا پارك كه اين روزاش خيلي سرده كه فقط فضا داشته باشه واسه نوشتن پاتوقم شده تا بتونم راحت وول بخورم تو خودم و خودش و قد صد تا شعرم برم تو حاشيه اش. دنبال خودم مي گشتم،همه چيز اشتباه بود از اولش هم اشتباه بود،يادم مي افته خيز و تاب و چكامه بي اختيار كودكيم،لبخند مي زنم و سرمو تكون مي دم و ياد شعر فرهاد مي افتم كه مي گه: سفيد پوشيده بودم با موي سياه ...... اينك سياه جامه ام با موي سپيد.....
harchi kardam link she nashod :-S berin be in adresse baGhioasho bekhoonin
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:59 توسط نیلوپرک |
|
|
آه که دستان سردم بر گونه های گرم تو چه تابستان پر باری است
و خیره ی نگاهم در چشمان بی قرار و ژرفت چه پر تلاطم و ریایی است
و این لجن زار سیاه یاس و سکوت در برابر سبزی جانت چقدر عظیم خرد می نماید.
بارانی تو که جنگلم می کنی و امیدی که بارورم می سازی
شبهای تنهاییم را ستاره باران نگاه تو خواهم ساخت
لبهایت را ترانه ای خواهم و خون رگهایم را مشرب بلبلهای خنده ات
چشمانت دریچه ای گشوده به زندگی است
و قلبت سایه بان کوچک تنهاییمان
امید را از فراخنای قلبت چشم اندازی تازه می بینم.
" نیلوپرک" |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 18:56 توسط نیلوپرک |
|
|
دستانم نرم برروی پوستت می خوابند .آرام می لغزند روی گونه هايت .پولکهای چشمانت.زخم بينيت وهمه آنچه که می شود از تو لمس کرد....
چشمانم درتب اين لحظه چه درخشان شده اند.همچون شعله های آتش...توزيبايی! چراغها خاموش اند.تاريکی صدايی جزلمس چسبناک وحريص دستانم نيست .صدايی برای مورچه ها که اينجا نيستند.صدايی برای آسودگی کامل تنم درتمامی آن لحظه. صدايی که گم نشد هرگز درخاطر دستانم.صدايی که گهگاه آرزوی مورچه شدن درتناسخ بعديم را پررنگ می کند. صدايی که ديگر نيست بعداز آن تاريکی واکنون روزها می گذرند وهمانطور که پيش بينی می کردی من هم بزرگترشده ام. همانطورکه تومرا ورق زدی دريک گردش طولانی که زمين چندين باربيشتر چرخيد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:38 توسط نیلوپرک |
|
|
man Kamelan behetoon ejaZe miDam aSabani Shin
روزنامهها را كه ورق ميزني، حرف تازهاي نيست. حرفهاي خبرگزاريهاي بزرگ بار ديگر نشخوار شدهاند و مصاحبههاي تكراري و عكسهاي تكراري بقيه جاها را پر كردهاند. اما در لابهلاي اين صفحات كسالتآور، گاه گاه ستونهايي هم پيدا ميشوند كه خوانندههاي ايراني را سر ذوق بياورند و باد به سينه آنها بياندازند: كشف ايرانيهايي كه خارج از كشورشان به موفقيتهايي دست يافتهاند و ما تا امروز روحمان هم از آن خبردار نبوده. آيا ميدانستي صاحب بزرگترين سايت تجاري اينترنت (Ebay) يك ايراني است، يا فلان فوتباليست كه در آن تيم اروپايي بازي ميكند مادري ايراني دارد. گاه با خودم فكر ميكنم ما جز اين كشفيات پراكنده در قارههاي دور چه حرفي براي گفتن داريم. vaGhean aGe ma irania amSale Fer2si o ShamloU va ya Chera Door ? AnooShe Ansari o Vase Keshvaremoon naDashtim ... Gheyr aZ oon 2500 Sal tama2n be Chimoon miKhastim benaZim ? ? ? ? : |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 20:49 توسط نیلوپرک |
|
|
دوست دارم بر پشت بام بلند ترین آسمان خراش دنیا درختی بکارم تا شاخه هایش در آبی آسمان پر از ستاره شوند و آن وقت بزرگترین کاج چراغانی شده دنیا را داشته باشم . دوست دارم آبشاری از ستاره ها حوض کوچک خانه مادربزرگ را پر از ستاره کنند تا ماهی قرمز کوچک در حسرت درخشش یک ستاره در آسمان تیره شهر پیر نشود . دوست دارم بر سر هر انگشتم پرنده ای لانه کند و آنگاه دستم را در گلدان بلوری بنشانم تا بلند ترین افرای جنگل جهان شود تا تلالو نور خورشید را بر شاخسارش نظاره گر باشم. و بله جوجه های تازه به دنیا آمده . دوست دارم در هوایی بدون دود بدون غبار در جایی که همه چیز آبیست پرواز را آموزش دهم تا آنها مثل ما بچه های قفسهای تنگ و نفسگیر پرواز را از یاد نبرند.
afSooS o 100 afSooS ke aZ oon moghei ke be Ghole maroof aZ in JafanGiyat mineveshtam kheili goZashte |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 17:48 توسط نیلوپرک |
|
|
خوب .... پس از کنکاش فراوان قرار شد (یعنی من مث خلا با خودم قرار گذاشتم که:) از همین وقایعی که داره اتفاق میافته بنویسم ... از همین زنده گی از همین روزمرگی های تموم نشدنی از این تابستون داغ .... و از همه جالب تر : از این مدرسه که به لطف خدا وسط مرداد هم دست از سر چچل ما ورنمیداره! احتمالا واستون جالبه که این چه مدل مدرسه ایه که وسط تابستونم دانش آموزای مشتاقشو با دوز و کلک اردو و قاقالی لی میکشونه مدرسه، نه؟! –اگرم نه که خیلی بی ذوق تشریف داری- ولی باور کن واسه خودمون جالب تره .... خصوصا ساعت 6 صبح بیدار شدنش که دیگه اند باحاله .... چی بگم از ساعت 3 که تعطیل میشیم و تو خیابون سگ که هیچ بسیجیم پر نمیزنه (حرف 30یا30 و حال کردی؟ از فردا وبلاگ مارم فیلتر میکنن) حالا بماند که همشهریان محترم ابراز همدردیهای خودشونو با جملاتی چون : تجدیدی! و یا در بهترین وجه آن : هوووو.... تجدیدی! روبرو میشیم. این جاست که شاعر محترم این مرز و بوم از خودشون شعر ((خوشحالم)) در میکنن! شنبه : چهار ساعت ریاضی دوشنبه: فیزیک – حسابان – هندسه – تست فیزیک چهارشنبرو ندیدی : فیزیک – حسابان – تست ریاضی- عربی این عربیم که الحمد لله قربونم بره چغندره! - از اونجا که این دانش آموز فقط 2 سال دیگه کونکور(!) داره و همین الانشم از عشق مدرسه مرده، دیگه علاقه ای نداره وبلاگ مامانشو به {...} بکشه و اینا دیگه از مدرسه حرفی نمی زنه ....! اگه خیلی دوست دارید راجع به عجایب مجتمع آموزشی دخترانه غیر انتفاعی ( عالی – درجه1 – رتبه1 ) {...} شعبه غرب و بدونید به وبلاگ مدرسه ما ورید! * برای افرادی که خیلی دل نازکن ورود به این بلاگ ممنوعه چون دچار حمله قلبی مغزی عروقی کلیوی و در بهترین حالت مثانه و روم به دیفال روده ها میشن * پاچه هاتونم بزنید بالا چون خطر گازگرفتگی داره ** لازم به ذکر بوده و هست که نویسنده هیچ تقبلی درباره حوادث غیرمترقبه ای نداشته و نداره..... به قول ابی رها بدون حرف و حدیث و بدون خیارشور اینا ...... فعلا برید خوش باشید تا من برم مقشامو بنویسم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:6 توسط نیلوپرک |
|
|
راستش نمی دونم اولین جمله ی شروع یه وبلاگ چی باید باشه و یا چی باشه خوبه و یا اصلا چی باید باشه و یا اینکه اصلا باید جمله ی اولیه داشته باشه یا نه ...... نمی دونم خوبه .... نمی دونم بده! در کل ......این اولین وبلاگم نیست و مسلما آخریشم نیست ! ولی اولین وبلاگیه که احتمالا (اگه بذارن!) قراره فقط و فقط درباره ی خودم باشه ! قراره تا جایی که امکانش هست زود زود آپ شه ولی خوب به من بستگی نداره .... باید دم مامان جانو ببینیم و اینا .... حالا فعلا دیگه نمیدونم چی بگم خوبه ..... چی بگم بده! وایسین فک کنم بعدا :دی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط نیلوپرک |
|
|
این بلاگ هر وقت مامان جان بذارن قراره راه اندازی شه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:51 توسط نیلوپرک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|